verunstalten
زشت کردن، بدشکل کردن، خراب کردن
Beispiele
- Das neue Industriegebiet ''verunstaltet'' die ganze Landschaft.منطقه صنعتی جدید تمام منظره را زشت میکند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
ظاهر چیزی را خراب کردن، زشت کردن، بدشکل کردن.
- Graffiti verunstaltet oft öffentliche Gebäude.گرافیتی اغلب ساختمانهای عمومی را زشت میکند.
- Der Unfall hat sein Gesicht stark verunstaltet.تصادف صورت او را به شدت بدشکل کرده است.