verwackeln

Aussprache: /fɛɐ̯ˈvakl̩n/
Wortzerlegung: ver·wa·ckeln
فعل

لرزاندن (دوربین)، تار شدن (عکس/فیلم به دلیل لرزش)

Beispiele

  • Wir müssen die Aufnahme wiederholen, dieses Bild ''habe'' ich leider ''verwackelt.باید ضبط را تکرار کنیم، متاسفانه این تصویر را لرزاندم.
  • Das Foto ''ist'' mir leider ''verwackelt.متاسفانه عکس من تار شد.

Bedeutungen

1 Akkusativ

عکس یا فیلمی را به دلیل لرزش تار کردن یا خراب کردن

  • Das Foto ist leider verwackelt, weil ich gezittert habe.متاسفانه عکس تار شده است، چون من لرزیدم.
  • Er hat das Video beim Filmen verwackelt.او هنگام فیلمبرداری، ویدئو را لرزاند و تار کرد.