verwickeln

Aussprache: /fɛɐ̯ˈvɪkl̩n/
Wortzerlegung: ver·wi·ckeln
فعل

درگیر کردن، پیچاندن (در یک مسئله)، گره زدن

Bedeutungen

1 Akkusativ + in + Akkusativ

درگیر کردن، گرفتار کردن (در یک مشکل، جرم، یا وضعیت ناخوشایند)

  • Er wurde in einen Skandal verwickelt.او در یک رسوایی درگیر شد.
  • Sie versuchte, ihn in ihre Pläne zu verwickeln.او سعی کرد او را در نقشه‌هایش درگیر کند.
2 Akkusativ

پیچیده کردن، بغرنج کردن (یک موضوع، داستان)

  • Die Geschichte ist sehr verwickelt.داستان بسیار پیچیده است.
  • Er verwickelte die Angelegenheit noch mehr.او موضوع را بیشتر پیچیده کرد.
3 sich + in + Akkusativ / (intransitiv)

(خود را) درگیر کردن، گیج شدن، در هم پیچیدن (مثلاً در صحبت)

  • Er hat sich in seinen eigenen Lügen verwickelt.او در دروغ‌های خودش گرفتار شد.
  • Beim Sprechen hat sie sich verwickelt.هنگام صحبت کردن، او گیج شد (یا حرف‌هایش در هم پیچید).