verwickeln
درگیر کردن، پیچاندن (در یک مسئله)، گره زدن
Bedeutungen
1
Akkusativ + in + Akkusativ
درگیر کردن، گرفتار کردن (در یک مشکل، جرم، یا وضعیت ناخوشایند)
- Er wurde in einen Skandal verwickelt.او در یک رسوایی درگیر شد.
- Sie versuchte, ihn in ihre Pläne zu verwickeln.او سعی کرد او را در نقشههایش درگیر کند.
2
Akkusativ
پیچیده کردن، بغرنج کردن (یک موضوع، داستان)
- Die Geschichte ist sehr verwickelt.داستان بسیار پیچیده است.
- Er verwickelte die Angelegenheit noch mehr.او موضوع را بیشتر پیچیده کرد.
3
sich + in + Akkusativ / (intransitiv)
(خود را) درگیر کردن، گیج شدن، در هم پیچیدن (مثلاً در صحبت)
- Er hat sich in seinen eigenen Lügen verwickelt.او در دروغهای خودش گرفتار شد.
- Beim Sprechen hat sie sich verwickelt.هنگام صحبت کردن، او گیج شد (یا حرفهایش در هم پیچید).