verziehen

Aussprache: /fɛɐ̯ˈt͡siːən/
Worttrennung: ver·zie·hen
فعل

کج کردن (صورت)، لوس کردن، متفرق شدن (مه)، گم شدن (عامیانه)

Bedeutungen

1 Akkusativ (jemanden / etwas verziehen)

اجزای چهره یا دهان را کج و معوج کردن (از درد، خشم یا ناراحتی).

  • Er verzog das Gesicht vor Schmerz.او صورتش را از درد در هم کشید.
  • Sie verzog den Mund, als sie die schlechte Nachricht hörte.او دهانش را کج کرد وقتی خبر بد را شنید.
2 Akkusativ (jemanden / etwas verziehen)

کودک یا حیوانی را بیش از حد لوس و بدعادت بار آوردن؛ تربیت نادرست کردن.

  • Wenn du ihn immer verwöhnst, wirst du ihn nur verzogen.اگر همیشه او را لوس کنی، فقط او را بدعادت می‌کنی.
  • Die Eltern haben ihre Kinder zu sehr verzogen.والدین فرزندانشان را بیش از حد لوس بار آورده‌اند.
3 sich (Akkusativ) (mit sein)

کنار رفتن، متفرق شدن و ناپدید شدن (ابر، دود، مه - با فعل کمکی sein).

  • Der Nebel hat sich endlich verzogen.مه سرانجام متفرق شد و از بین رفت.
  • Nach dem Regen verzog sich die Wolkendecke.پس از باران، پوشش ابر کنار رفت.
4 sich (Akkusativ) / (mit sein)

جیم زدن، گم شدن، راه خود را کشیدن و رفتن (عامیانه/محاوره‌ای).

  • Nach dem Streit hat er sich einfach verzogen.پس از دعوا، او به سادگی غیبش زد.
  • Sie verzog sich schnell, um keine Fragen beantworten zu müssen.او سریع غیبش زد تا مجبور نباشد به سوالی جواب دهد.
5 sich (Akkusativ) (sich verziehen)

تغییر شکل دادن و تاب برداشتن (چوب، مبلمان یا چوب‌بست بر اثر رطوبت/گرما).

  • Das Holz hat sich durch die Feuchtigkeit verzogen.چوب به دلیل رطوبت تاب برداشته است.
  • Der Türrahmen hat sich verzogen und klemmt nun.چهارچوب در تاب برداشته و اکنون گیر می‌کند.