verzwirbeln
تاباندن، تاب دادن (نخ، سیم)؛ درهم پیچیدن
Bedeutungen
1
Akkusativ (jemanden / etwas verzwirbeln)
چیزی را با پیچاندن به هم تابیدن یا درهم پیچیدن (مانند مو، نخ، سیم).
- Sie verzwirbelte ihre Haare zu einem Dutt.او موهایش را تاب داد و به صورت گوجهای بست.
- Der Seemann verzwirbelte die Taue, um sie zu verstärken.ملوان طنابها را تاب داد تا آنها را تقویت کند.
2
sich (Akkusativ) (sich verzwirbeln)
(چیزی) درهم پیچیدن یا تاب خوردن (حالت انعکاسی).
- Die Wurzeln des Baumes verzwirbelten sich im Boden.ریشههای درخت در خاک درهم پیچیدند.
- Die Straße verzwirbelte sich durch den dichten Wald.جاده از میان جنگل انبوه درهم پیچید.