vollbluten
خونین کردن
Beispiele
- Ich wollte bloß nicht, dass Sie den Wagen ''vollbluten'', sagte er.او گفت: «فقط نمیخواستم ماشین را خونین کنی.
Bedeutungen
1
intransitiv
خونریزی شدید یا کامل کردن، اغلب تا حد مرگ، به طوری که تمام خون بدن از دست برود.
- Der Patient blutete nach dem Unfall voll.بیمار پس از تصادف خونریزی کامل کرد.
- Er hat fast vollblutet, bevor die Ärzte kamen.او تقریباً تمام خونش را از دست داده بود، قبل از اینکه پزشکان برسند.