zusammenwachsen

Aussprache: /tsuˈzamənˌvaksən/
Worttrennung: zu·sam·men·wach·sen
فعل

به هم پیوستن، یکی شدن، متحد شدن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

(از نظر فیزیکی) به هم پیوستن، به هم جوش خوردن یا ادغام شدن (مانند استخوان‌ها، زخم‌ها، ریشه‌های گیاهان).

  • Nach der Operation müssen die Knochen wieder gut zusammenwachsen.پس از عمل جراحی، استخوان‌ها باید دوباره به خوبی به هم جوش بخورند.
  • Die beiden Äste des Baumes sind mit der Zeit zusammengewachsen.دو شاخه درخت به مرور زمان به هم پیوسته‌اند.
2 intransitiv (بدون مفعول)

(به صورت استعاری) به هم پیوستن، متحد شدن، یکپارچه شدن یا انسجام یافتن (مانند گروه‌ها، مناطق، جوامع، ایده‌ها).

  • Nach dem Krieg sind die beiden Teile des Landes langsam zusammengewachsen.پس از جنگ، دو بخش کشور به آرامی یکی شدند.
  • Die Teams müssen enger zusammenwachsen, um erfolgreich zu sein.تیم‌ها باید نزدیک‌تر به هم پیوند بخورند تا موفق شوند.
3 mit + Dativ (etwas + zusammenwachsen)

با چیزی به هم پیوستن، با هم رشد کردن، خو گرفتن یا هماهنگ شدن.

  • Die neue Mitarbeiterin ist gut mit dem Team zusammengewachsen.کارمند جدید به خوبی با تیم هماهنگ شده است.
  • Die Wurzeln der alten Bäume sind mit den Fundamenten des Hauses zusammengewachsen.ریشه‌های درختان کهنسال با فونداسیون خانه در هم تنیده شده‌اند.