festwachsen
محکم شدن, ریشه دواندن
Bedeutungen
1
an + Dativ / intransitiv
به چیزی محکم چسبیدن یا رشد کردن به طوری که جدا نشود؛ ریشه دواندن در یک سطح.
- Die Pflanze ist fest in die Erde eingewachsen.گیاه محکم در خاک ریشه دوانده است.
- Der alte Anstrich ist so fest auf der Wand, dass er nicht abzubröckeln beginnt.رنگ قدیمی آنقدر محکم به دیوار چسبیده است که شروع به پوستهپوسته شدن نمیکند.
2
in + Dativ / intransitiv
به صورت استعاری، عمیقاً ریشه دواندن یا جا افتادن در یک مکان، جامعه، یا شغل.
- Nach vielen Jahren in dieser Stadt ist er hier fest verwurzelt.او پس از سالها زندگی در این شهر، عمیقاً در اینجا ریشه دوانده است.
- Sie ist seit ihrer Kindheit in der Dorfgemeinschaft fest verankert.او از دوران کودکی در جامعه روستا جای گرفته است.