zusammenwachsen
به هم پیوستن، یکی شدن، متحد شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
(از نظر فیزیکی) به هم پیوستن، به هم جوش خوردن یا ادغام شدن (مانند استخوانها، زخمها، ریشههای گیاهان).
- Nach der Operation müssen die Knochen wieder gut zusammenwachsen.پس از عمل جراحی، استخوانها باید دوباره به خوبی به هم جوش بخورند.
- Die beiden Äste des Baumes sind mit der Zeit zusammengewachsen.دو شاخه درخت به مرور زمان به هم پیوستهاند.
2
intransitiv (بدون مفعول)
(به صورت استعاری) به هم پیوستن، متحد شدن، یکپارچه شدن یا انسجام یافتن (مانند گروهها، مناطق، جوامع، ایدهها).
- Nach dem Krieg sind die beiden Teile des Landes langsam zusammengewachsen.پس از جنگ، دو بخش کشور به آرامی یکی شدند.
- Die Teams müssen enger zusammenwachsen, um erfolgreich zu sein.تیمها باید نزدیکتر به هم پیوند بخورند تا موفق شوند.
3
mit + Dativ (etwas + zusammenwachsen)
با چیزی به هم پیوستن، با هم رشد کردن، خو گرفتن یا هماهنگ شدن.
- Die neue Mitarbeiterin ist gut mit dem Team zusammengewachsen.کارمند جدید به خوبی با تیم هماهنگ شده است.
- Die Wurzeln der alten Bäume sind mit den Fundamenten des Hauses zusammengewachsen.ریشههای درختان کهنسال با فونداسیون خانه در هم تنیده شدهاند.