festwachsen
محکم شدن، ریشه دواندن
Bedeutungen
1
an + Dativ / intransitiv
به چیزی محکم چسبیدن یا رشد کردن به طوری که جدا نشود.
- Die Pflanze ist am Felsen festgewachsen.گیاه به صخره محکم چسبیده است.
- Seine Hand schien am Lenkrad festgewachsen zu sein.دستش انگار به فرمان چسبیده بود.
2
in + Dativ / intransitiv
به صورت استعاری، عمیقاً ریشه دواندن یا جا افتادن.
- Diese Tradition ist tief in der Kultur festgewachsen.این سنت عمیقاً در فرهنگ ریشه دوانده است.
- Die Idee ist in seinem Kopf festgewachsen.این ایده در ذهنش جا افتاده است.