wackeln

Aussprache: /ˈvakl̩n/
Wortzerlegung: wa·ckeln
فعل

لرزیدن، لق زدن، تکان خوردن

Beispiele

  • Der Sturm war so stark, dass das Haus ''wackelte''.طوفان چنان شدید بود که خانه می‌لرزید.
  • Der Präsident ''wackelt'' unter dem politischen Druck.رئیس‌جمهور زیر فشار سیاسی متزلزل است.
  • Der Zahn ''wackelt''.دندان لق می‌زند.
  • Wenn Du zu stark am Zahn ''wackelst'', bricht er ab.اگر خیلی به دندان فشار بیاوری و تکانش دهی، می‌شکند.

Bedeutungen

1 intransitiv

به آرامی یا با بی‌ثباتی تکان خوردن، لرزیدن، لق زدن.

  • Der Tisch wackelt, er steht nicht stabil.میز لق می‌زند، ثابت نیست.
  • Die Zähne des Kindes wackelten, bevor sie ausfielen.دندان‌های کودک قبل از افتادن لق می‌زدند.
2 Akkusativ

چیزی را تکان دادن یا لرزاندن (معمولاً با دست یا بخشی از بدن).

  • Er wackelte mit dem Kopf, um seine Ablehnung zu zeigen.او سرش را تکان داد تا مخالفتش را نشان دهد.
  • Der Hund wackelte mit dem Schwanz vor Freude.سگ از خوشحالی دمش را تکان داد.