wackeln
لرزیدن، لق زدن، تکان خوردن
Beispiele
- Der Sturm war so stark, dass das Haus ''wackelte''.طوفان چنان شدید بود که خانه میلرزید.
- Der Präsident ''wackelt'' unter dem politischen Druck.رئیسجمهور زیر فشار سیاسی متزلزل است.
- Der Zahn ''wackelt''.دندان لق میزند.
- Wenn Du zu stark am Zahn ''wackelst'', bricht er ab.اگر خیلی به دندان فشار بیاوری و تکانش دهی، میشکند.
Bedeutungen
1
intransitiv
به آرامی یا با بیثباتی تکان خوردن، لرزیدن، لق زدن.
- Der Tisch wackelt, er steht nicht stabil.میز لق میزند، ثابت نیست.
- Die Zähne des Kindes wackelten, bevor sie ausfielen.دندانهای کودک قبل از افتادن لق میزدند.
2
Akkusativ
چیزی را تکان دادن یا لرزاندن (معمولاً با دست یا بخشی از بدن).
- Er wackelte mit dem Kopf, um seine Ablehnung zu zeigen.او سرش را تکان داد تا مخالفتش را نشان دهد.
- Der Hund wackelte mit dem Schwanz vor Freude.سگ از خوشحالی دمش را تکان داد.