wahrnehmbar
قابل درک، محسوس، قابل تشخیص
Bedeutungen
1
چیزی که میتوان آن را از طریق حواس (بینایی، شنوایی، بویایی و غیره) درک کرد یا تشخیص داد؛ محسوس.
- Das Geräusch war kaum wahrnehmbar.صدا به سختی قابل شنیدن بود.
- Eine leichte Veränderung der Temperatur war wahrnehmbar.تغییر اندکی در دما محسوس بود.
- Sein Ärger war in seiner Stimme wahrnehmbar.عصبانیت او در صدایش قابل تشخیص بود.
2
چیزی که میتوان آن را از نظر ذهنی درک کرد یا فهمید؛ قابل فهم.
- Die Verbesserung der Situation ist jetzt deutlich wahrnehmbar.بهبود وضعیت اکنون به وضوح قابل درک است.
- Seine Anwesenheit war im Raum spürbar, auch wenn er nicht gesprochen hat.حضور او در اتاق حس میشد، حتی اگر صحبت نکرده بود.
- Die Auswirkungen des Klimawandels sind global wahrnehmbar.تأثیرات تغییرات اقلیمی در سطح جهانی قابل درک هستند.