walten
اعمال کردن، جریان داشتن، حکمفرما بودن
Beispiele
- Walte'' deines Amtes!به وظیفه خود عمل کنید! / وظیفهتان را انجام دهید!
- Hier ''waltet'' der gute Geist der Chefin.اینجا روح نیکوی مدیر حکمفرماست.
- Die goldene Regel des Drachenfliegens heißt, möglichst viel Umsicht ''walten'' lassen.قانون طلایی پرواز با بادبادک این است که تا حد امکان احتیاط به خرج دهید.
Bedeutungen
1
ohne Präposition
حکمفرما بودن، حکومت کردن، جاری بودن (قدرت، قانون، شرایط)
- Hier waltet noch Gerechtigkeit.اینجا هنوز عدالت حکمفرماست.
- Es waltete eine feierliche Stille.سکوت باشکوهی حکمفرما بود.
2
über + Akkusativ
بر چیزی حکومت کردن، بر چیزی تسلط داشتن
- Er waltete über sein kleines Reich.او بر قلمرو کوچک خود حکومت میکرد.
- Die Natur waltet über Leben und Tod.طبیعت بر زندگی و مرگ حکومت میکند.
3
ohne Präposition
(منسوخ/ادبی) عمل کردن، رفتار کردن (به ویژه در یک نقش یا وظیفه)
- Er waltete seines Amtes.او وظیفه خود را انجام میداد.
- Lass mich nur walten!بگذار من کارم را انجام دهم!