wegdämmern
به خواب رفتن (خواب سبک)، چرت زدن، به خواب فرو رفتن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
به تدریج و به آرامی به خواب رفتن، چرت زدن یا وارد مرحله خواب سبک شدن.
- Nach dem anstrengenden Tag dämmerte er auf dem Sofa weg.پس از روز پرزحمت، او روی مبل به خواب رفت.
- Die alte Frau dämmerte im Sessel vor sich hin.زن پیر در صندلی چرت میزد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
به تدریج محو شدن، کمنور شدن، از بین رفتن یا ناپدید شدن (مانند نور، صدا، خاطرات یا احساسات).
- Das Bewusstsein des Verletzten dämmerte langsam weg.هوشیاری فرد مجروح به آرامی از بین رفت.
- Die Erinnerung an das Ereignis dämmerte mit der Zeit weg.خاطره آن رویداد به مرور زمان محو شد.