wegmüssen
مجبور به رفتن بودن، ناچار به ترک کردن بودن
Beispiele
- Kurt zögerte, aber die Mama packte ihn an den Schultern und herrschte ihn an, dass sie ''wegmüssten,'' sofort.کورت مردد بود، اما مادرش شانههایش را گرفت و فریاد زد که "مجبورند بروند"، فوراً.
Bedeutungen
1
بدون مفعول
مجبور بودن به ترک کردن مکانی یا دور شدن از آن
- Ich muss jetzt weg, ich habe einen Termin.من الان باید بروم، یک قرار ملاقات دارم.
- Wir müssen leider schon wieder weg, es war sehr schön.متاسفانه ما باید دوباره برویم، خیلی خوب بود.