wegkommen
دور شدن، گم شدن، پاک شدن لکه
Bedeutungen
1
von + Dativ / (intransitiv)
از مکانی یا خطری دور شدن و فرار کردن
- Er konnte von der Polizei wegkommen.او توانست از دست پلیس بگریزد.
- Wir müssen schnell von hier wegkommen!ما باید سریع از اینجا دور شویم!
2
intransitiv
گم شدن، مفقود شدن (اشیای شخصی)
- Mein Schlüssel ist weggekommen.کلیدم گم شده است.
- Bei uns ist noch nie etwas weggekommen.تا به حال چیزی از ما مفقود نشده است.
3
intransitiv
از بین رفتن یا پاک شدن (لکه، رنگ، قطعه اضافه)
- Der Fleck ist gut weggekommen.لکه به خوبی پاک شد.
- Der alte Anbau kommt weg.بخش الحاقی قدیمی برداشته میشود.