wegzaubern
محو کردن، ناپدید کردن
Beispiele
- Alle Münzen, die der Magier ''weggezaubert'' hatte, waren plötzlich wieder da.تمام سکههایی که شعبدهباز محو کرده بود، ناگهان دوباره ظاهر شدند.
- Ich wünschte, ich könnte ihm seine Ängste ''wegzaubern''.کاش میتوانستم ترسهایش را از وجودش محو کنم.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را با جادو یا به شکلی ناگهانی و غیرقابل توضیح ناپدید کردن یا از بین بردن.
- Der Magier hat den Hasen einfach weggezaubert und das Publikum staunte.شعبدهباز خرگوش را به سادگی ناپدید کرد و تماشاگران شگفتزده شدند.
- Ich wünschte, ich könnte alle meine Probleme einfach wegzaubern.کاش میتوانستم تمام مشکلاتم را به سادگی محو کنم.