wegzugehören
دور شدن، متعلق نبودن
Bedeutungen
1
zu + Dativ
عدم تعلق یا وابستگی عاطفی، اجتماعی یا هویتی به یک گروه، مکان یا مفهوم خاص؛ احساس بیگانگی یا جدا بودن.
- Trotz seiner Bemühungen, sich anzupassen, fühlte er sich stets von der Dorfgemeinschaft weggehörig.علیرغم تلاشهایش برای سازگاری، او همیشه احساس میکرد که به جامعه روستا تعلق ندارد.
- Die kulturellen Unterschiede machten es ihr schwer, sich zugehörig zu fühlen; sie empfand, dass sie zu dieser Gesellschaft weggehörte.تفاوتهای فرهنگی سازگاری او را دشوار میکرد؛ او احساس میکرد که به این جامعه تعلق ندارد.