weißhäutig

Aussprache: /ˈvaɪ̯sˌhɔɪ̯tɪç/
Worttrennung: weiß·häu·tig
صفت

پوست سفید، رنگ‌پریده

Bedeutungen

1

دارای پوست روشن یا رنگ‌پریده؛ معمولاً در مقابل پوست تیره‌تر یا برنزه شده به کار می‌رود.

  • Als Kind war er sehr weißhäutig und bekam schnell Sonnenbrand.او در کودکی پوست بسیار روشنی داشت و به سرعت دچار آفتاب‌سوختگی می‌شد.
  • Die weißhäutige Bevölkerung in dieser Region ist genetisch bedingt.جمعیت پوست سفید در این منطقه از نظر ژنتیکی تعیین شده است.
  • Er fühlte sich unwohl, weil er der einzige weißhäutige Mensch in der Gruppe war.او احساس ناراحتی می‌کرد زیرا تنها فرد پوست سفید در گروه بود.