weißhäutig
پوست سفید، رنگپریده
Bedeutungen
1
دارای پوست روشن یا رنگپریده؛ معمولاً در مقابل پوست تیرهتر یا برنزه شده به کار میرود.
- Als Kind war er sehr weißhäutig und bekam schnell Sonnenbrand.او در کودکی پوست بسیار روشنی داشت و به سرعت دچار آفتابسوختگی میشد.
- Die weißhäutige Bevölkerung in dieser Region ist genetisch bedingt.جمعیت پوست سفید در این منطقه از نظر ژنتیکی تعیین شده است.
- Er fühlte sich unwohl, weil er der einzige weißhäutige Mensch in der Gruppe war.او احساس ناراحتی میکرد زیرا تنها فرد پوست سفید در گروه بود.