widerborstig
سرکش، لجوج، نافرمان، وزوزو (موی ژولیده)
Beispiele
- Sie kämmte ihr ''widerborstiges'' Haar.او موهای سرکش و ژولیدهاش را شانه کرد.
- Eltern klagen oft über ''widerborstige'' Kinder.والدین اغلب از دست کودکان سرکش و لجوج شکایت میکنند.
سرکش، لجوج، نافرمان، وزوزو (موی ژولیده)