widerstreben
مخالفت کردن، اکراه داشتن، ناخوشایند بودن
Beispiele
- Es ''widerstrebte'' mir, ihn auszufragen, aber ebenso ''widerstrebte'' es mir, überhaupt nichts zu sagen.مخالفتم بود که از او بازجویی کنم، اما به همان اندازه ناخوشایند بود که اصلاً چیزی نگویم.
Bedeutungen
1
Dativ (برای کسی که مقاومت میکند)، اغلب با gegen + Akkusativ یا zu + Infinitiv
احساس مقاومت یا عدم تمایل در برابر چیزی داشتن؛ برای کسی ناخوشایند یا دشوار بودن.
- Es widerstrebt mir, diese Entscheidung zu treffen.برایم ناخوشایند است که این تصمیم را بگیرم.
- Sein Gewissen widerstrebte ihm, die Wahrheit zu verbergen.وجدانش در برابر پنهان کردن حقیقت مقاومت میکرد.