widerzuspiegeln
منعکس کردن، بازتاباندن
Bedeutungen
1
Akkusativ
نور یا تصویر چیزی را بازتاباندن.
- Das klare Wasser spiegelt den Himmel wider.آب زلال آسمان را بازتاب میدهد.
- Ihre Augen spiegelten das Licht der Kerzen wider.چشمانش نور شمعها را بازتاب میداد.
2
Akkusativ
نشاندهنده چیزی بودن، منعکسکننده چیزی بودن (به صورت انتزاعی).
- Die Kunst spiegelt oft die Gesellschaft wider.هنر اغلب جامعه را منعکس میکند.
- Seine Worte spiegelten seine wahren Gefühle wider.کلماتش احساسات واقعی او را منعکس میکرد.