wie vernagelt sein

Aussprache: /viː fɛɐ̯ˈnaːɡl̩t zaɪ̯n/
Worttrennung: wie ·ver·na·gel·t ·sein
اصطلاح

مغزش قفل کرده بودن / گیج بودن / چیزی به ذهنش نرسیدن

Bedeutungen

1

این اصطلاح به وضعیتی اشاره دارد که فرد به طور ناگهانی قادر به فکر کردن، صحبت کردن یا واکنش نشان دادن نیست. مغزش انگار قفل کرده یا گیج شده است و نمی‌تواند هیچ ایده‌ای پیدا کند یا حرفی بزند. این حالت می‌تواند ناشی از شوک، ترس، خستگی یا گیجی باشد.

  • Als sie mich nach dem Weg fragte, war ich wie vernagelt und konnte ihr keine Antwort geben.وقتی او از من آدرس پرسید، مغزم قفل کرد و نتوانستم جوابی بدهم.
  • In der Prüfungssituation war er wie vernagelt und ihm fiel keine einzige Lösung ein.در موقعیت امتحان، او گیج شده بود و هیچ راه‌حلی به ذهنش نرسید.
  • Nach dem Schock war sie wie vernagelt und starrte nur ins Leere.بعد از شوک، او گیج شده بود و فقط به خلأ خیره شده بود.