wie vernagelt sein
مغزش قفل کرده بودن / گیج بودن / چیزی به ذهنش نرسیدن
Bedeutungen
1
این اصطلاح به وضعیتی اشاره دارد که فرد به طور ناگهانی قادر به فکر کردن، صحبت کردن یا واکنش نشان دادن نیست. مغزش انگار قفل کرده یا گیج شده است و نمیتواند هیچ ایدهای پیدا کند یا حرفی بزند. این حالت میتواند ناشی از شوک، ترس، خستگی یا گیجی باشد.
- Als sie mich nach dem Weg fragte, war ich wie vernagelt und konnte ihr keine Antwort geben.وقتی او از من آدرس پرسید، مغزم قفل کرد و نتوانستم جوابی بدهم.
- In der Prüfungssituation war er wie vernagelt und ihm fiel keine einzige Lösung ein.در موقعیت امتحان، او گیج شده بود و هیچ راهحلی به ذهنش نرسید.
- Nach dem Schock war sie wie vernagelt und starrte nur ins Leere.بعد از شوک، او گیج شده بود و فقط به خلأ خیره شده بود.