wiedergeboren
دوباره متولدشده، باززاده، تجدیدحیاتیافته
Beispiele
- Er fühlte sich nach dieser Reise wie ''wiedergeboren''.او پس از این سفر احساس میکرد دوباره متولد شده است (سرحال و نو شده است).
- Er bezeichnet sich als einen ''wiedergeborenen'' Christen.او خود را یک مسحی دوباره متولدشده (نوکیش/تجدیدپیمانکرده) میداند.
Bedeutungen
1
attributiv oder prädikativ (wie wiedergeboren sein)
توصیف شخصی که احساس انرژی، طراوت و حیات دوباره میکند؛ یا کسی که از نظر معنوی/مذهبی دوباره متولد شده است.
- Nach dem Urlaub fühlte sie sich wie wiedergeboren.پس از تعطیلات احساس میکرد دوباره متولد شده است.
- Ein wiedergeborener Mensch sieht das Leben mit anderen Augen.انسانِ دوباره متولدشده زندگی را با چشمان دیگری میبیند.