winkeln
خم کردن، زاویه دادن
Beispiele
- Tom ''winkelte'' den Arm und forderte Anne auf, seinen Bizeps zu drücken.تام بازویش را خم کرد و از آنه خواست که بازویش را فشار دهد.
- Am Großzehengrundgelenk bildet sich ein Knubbel, die Großzehe ''winkelt'' sich Richtung Kleinzehe.در مفصل پایه انگشت شست، یک برجستگی ایجاد میشود، انگشت شست به سمت انگشت کوچک خم میشود.
Bedeutungen
1
Akkusativ
زاویه دادن، گوشه دار کردن، خم کردن به شکل زاویه (چیزی را)
- Er winkelten die Beine an, um Platz im engen Raum zu sparen.او پاهایش را خم کرد تا در فضای تنگ جا باز کند.
- Der Schreiner winkelten das Holzstück präzise ab, um es einzupassen.نجار قطعه چوب را با دقت زاویه داد تا آن را جا بیندازد.
2
Intransitiv
زاویه ساختن، گوشه دار بودن (خودش)
- Die Straße winkelt scharf nach links, man muss vorsichtig fahren.جاده به شدت به سمت چپ میپیچد، باید با احتیاط رانندگی کرد.
- Das Rohr winkelt in einem 90-Grad-Winkel ab, um die Richtung zu ändern.لوله با زاویه 90 درجه خم میشود تا جهت را تغییر دهد.