herumwirtschaften
با صرفهجویی اداره کردن, با وسایل سر و کله زدن, بینظم اداره کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
امور مالی، خانگی یا منابع موجود را به صورت بینظم، غیرموثر، با سوءمدیریت یا با صرفهجویی زیاد و اغلب ناموفق اداره کردن.
- Mit dem knappen Budget musste sie lange herumwirtschaften.او مجبور بود با بودجه محدود مدت زیادی امور را اداره کند.
- Er wirtschaftet seit Jahren erfolglos herum.او سالهاست که بینظم امور را اداره میکند.