draufloswirtschaften
بیحساب و کتاب کار کردن، بیدرنگ کار کردن، شروع به مدیریت کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
شروع به کار کردن، مدیریت کردن یا کسب و کار کردن به صورت ناگهانی، بدون برنامه، فکر قبلی، استراتژی مشخص یا حساب و کتاب؛ بیبرنامه عمل کردن (اغلب با نتیجه منفی).
- Er hat einfach drauflosgewirtschaftet, ohne einen Plan zu haben.او بدون داشتن هیچ برنامهای، بیحساب و کتاب شروع به کار کرد.
- Wenn man so draufloswirtschaftet, wird man schnell alles verlieren.اگر اینطور بیبرنامه کار کنی، به زودی همه چیز را از دست خواهی داد.