irrewerden
عقل از دست دادن، دیوانه شدن، گیج و سردرگم شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
عقل خود را از دست دادن، دیوانه شدن؛ از نظر روانی تعادل خود را از دست دادن (اغلب به دلیل فشار، استرس یا اتفاقات ناگوار).
- Bei so viel Druck könnte man wirklich irrewerden.با این همه فشار، آدم واقعاً میتواند دیوانه شود.
- Er hat nach dem Unfall die Nerven verloren und ist völlig irre geworden.او پس از تصادف اعصابش را از دست داد و کاملاً دیوانه شد.
2
intransitiv (بدون مفعول)
بسیار گیج، سردرگم و پریشان شدن؛ از کوره در رفتن (به دلیل عصبانیت شدید یا موقعیت غیرقابل تحمل).
- Wenn du mir noch einmal widersprichst, werde ich irre!اگر یک بار دیگر با من مخالفت کنی، از کوره در خواهم رفت!
- Die ständigen Fragen machten ihn langsam irre.سوالات مداوم او را به تدریج گیج و کلافه میکرد.