einwurzeln
ریشهدار شدن، جا افتادن، مستقر شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
(در مورد گیاهان) ریشه دواندن و در خاک مستقر شدن.
- Die junge Pflanze ist gut eingewurzelt.گیاه جوان خوب ریشه دوانده است.
- Die Bäume müssen im Frühling einwurzeln.درختان باید در بهار ریشه بدوانند.
2
intransitiv (بدون مفعول)
(مجازی) عمیقاً جا افتادن، ریشه دواندن یا محکم تثبیت شدن (مانند عادات، ایدهها، سنتها).
- Diese Tradition hat sich tief in die Gesellschaft eingewurzelt.این سنت عمیقاً در جامعه ریشه دوانده است.
- Seine Gewohnheiten sind fest eingewurzelt.عادات او محکم شدهاند.