einwurzeln

Aussprache: /ˈaɪ̯nˌvʊrtsl̩n/
Worttrennung: ein·wur·zeln
فعل

ریشه‌دار شدن، جا افتادن، مستقر شدن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

(در مورد گیاهان) ریشه دواندن و در خاک مستقر شدن.

  • Die junge Pflanze ist gut eingewurzelt.گیاه جوان خوب ریشه دوانده است.
  • Die Bäume müssen im Frühling einwurzeln.درختان باید در بهار ریشه بدوانند.
2 intransitiv (بدون مفعول)

(مجازی) عمیقاً جا افتادن، ریشه دواندن یا محکم تثبیت شدن (مانند عادات، ایده‌ها، سنت‌ها).

  • Diese Tradition hat sich tief in die Gesellschaft eingewurzelt.این سنت عمیقاً در جامعه ریشه دوانده است.
  • Seine Gewohnheiten sind fest eingewurzelt.عادات او محکم شده‌اند.