züngeln
زبان درآوردن و حرکت دادن، زبانه کشیدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
(شعله آتش، مار) به سرعت و به صورت موجدار حرکت کردن مانند زبان.
- Die Flammen züngelten bedrohlich aus dem Kamin.شعلههای آتش به طرز تهدیدآمیزی از دودکش بیرون میزدند.
- Die Schlange züngelte mit ihrer gespaltenen Zunge.مار با زبان دوشاخهاش حرکت میداد.