zerbrechen
شکستن، خرد شدن، از هم پاشیدن (روحی)
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را به قطعات کوچک و غیرقابل استفاده شکستن (متعدی)
- Er hat die Vase in tausend Stücke zerbrochen.او گلدان را به هزار تکه شکست.
- Man sollte keine alten Freundschaften zerbrechen.نباید دوستیهای قدیمی را از بین برد.
2
intransitiv
شکستن، خرد شدن، از هم پاشیدن (لازم)
- Das Geschirr ist beim Transport zerbrochen.ظروف در حین حمل و نقل شکستند.
- Ihr Herz zerbrach, als sie die Nachricht hörte.قلبش وقتی خبر را شنید، شکست.