zerbröckeln
خرد شدن، تکه تکه شدن، متلاشی شدن
Beispiele
- Sie ''zerbröckelte'' das trockene Brot und verfütterte es an die Enten.او نان خشک را خرد کرد و به اردکها داد.
- Man ''zerbröckelt'' die Kekse vorsichtig mit den Fingern.بیسکویتها را با انگشتان به آرامی خرد کنید.
- Der Lehm ''zerbröckelt'' zwischen den Fingern.خاک رس بین انگشتان خرد میشود.
- Im permanenten Wüstenwind ''zerbröckeln'' die Mauern.در باد دائمی صحرا، دیوارها متلاشی میشوند.
Bedeutungen
1
intransitiv
به قطعات کوچک یا پودر تبدیل شدن؛ از هم پاشیدن یا متلاشی شدن (معمولاً به صورت خودبهخودی یا به دلیل فرسودگی).
- Der alte Keks zerbröckelte in meiner Hand.بیسکویت قدیمی در دستم خرد شد.
- Die Mauer begann langsam zu zerbröckeln.دیوار به آرامی شروع به فرو ریختن کرد.
2
Akkusativ (transitiv)
چیزی را به قطعات کوچک یا پودر تبدیل کردن؛ از هم پاشاندن.
- Sie zerbröckelte den Käse über die Nudeln.او پنیر را روی پاستا خرد کرد.
- Man kann altes Brot leicht zerbröckeln und als Paniermehl verwenden.میتوان نان خشک را به راحتی خرد کرد و به عنوان پودر سوخاری استفاده کرد.