zerbröckeln

Aussprache: /t͡sɛɐ̯ˈbrœkl̩n/
Worttrennung: zer·brö·ckeln
فعل

خرد شدن، تکه تکه شدن، متلاشی شدن

Beispiele

  • Sie ''zerbröckelte'' das trockene Brot und verfütterte es an die Enten.او نان خشک را خرد کرد و به اردک‌ها داد.
  • Man ''zerbröckelt'' die Kekse vorsichtig mit den Fingern.بیسکویت‌ها را با انگشتان به آرامی خرد کنید.
  • Der Lehm ''zerbröckelt'' zwischen den Fingern.خاک رس بین انگشتان خرد می‌شود.
  • Im permanenten Wüstenwind ''zerbröckeln'' die Mauern.در باد دائمی صحرا، دیوارها متلاشی می‌شوند.

Bedeutungen

1 intransitiv

به قطعات کوچک یا پودر تبدیل شدن؛ از هم پاشیدن یا متلاشی شدن (معمولاً به صورت خودبه‌خودی یا به دلیل فرسودگی).

  • Der alte Keks zerbröckelte in meiner Hand.بیسکویت قدیمی در دستم خرد شد.
  • Die Mauer begann langsam zu zerbröckeln.دیوار به آرامی شروع به فرو ریختن کرد.
2 Akkusativ (transitiv)

چیزی را به قطعات کوچک یا پودر تبدیل کردن؛ از هم پاشاندن.

  • Sie zerbröckelte den Käse über die Nudeln.او پنیر را روی پاستا خرد کرد.
  • Man kann altes Brot leicht zerbröckeln und als Paniermehl verwenden.می‌توان نان خشک را به راحتی خرد کرد و به عنوان پودر سوخاری استفاده کرد.