فعل
شکستن، خرد شدن، از هم پاشیدن (روحی)
معانی و تعاریف zerbrechen:
- چیزی را به قطعات کوچک و غیرقابل استفاده شکستن (متعدی)
- شکستن، خرد شدن، از هم پاشیدن (لازم)
جملات نمونه برای zerbrechen:
Die Vase fiel vom Regal und ''zerbrach.''
گلدان از طاقچه افتاد و خرد شد.
An dem Verlust seiner Frau und seines Kindes ist er letztendlich ''zerbrochen.''
او در نهایت از دست دادن همسر و فرزندش از هم پاشید.
Das ist der Junge, der meine Fensterscheibe ''zerbrochen'' hat!
این همان پسری است که شیشه پنجره مرا شکسته است!