zerdätschen
له کردن، درهم کوبیدن
Beispiele
- Ich erschrak, und dann krachte es und wir sprangen aus dem Auto heraus. Es wurde ganz ''zerdätscht''.من ترسیدم، و بعد صدای خرد شدن آمد و ما از ماشین بیرون پریدیم. کاملاً "له شده بود".
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را با فشار له کردن یا مچاله کردن، به طوری که شکل اصلی خود را از دست بدهد.
- Er hat die leere Dose zerdätscht.او قوطی خالی را له کرد.
- Die heruntergefallene Tomate war völlig zerdätscht.گوجهفرنگی افتاده کاملاً له شده بود.