zerdenken
بیش از حد تحلیل کردن، زیادی فکر کردن، خراب کردن با فکر زیاد
Bedeutungen
1
etwas (Akkusativ) zerdenken
چیزی را آنقدر تحلیل و اورثینک (Overthink) کردن که سادگی آن از بین برود یا پیچیده و حلنشدنی به نظر برسد
- Manchmal zerdenke ich einfache Probleme, bis sie unlösbar scheinen.گاهی اوقات من مسائل ساده را آنقدر تحلیل میکنم تا غیرقابل حل به نظر برسند.
- Versuch nicht, alles zu zerdenken, handle einfach!سعی نکن همه چیز را بیش از حد تحلیل کنی، فقط عمل کن!