zerfließen
آب شدن، ذوب شدن، (مجازی) از هم پاشیدن/غرق شدن (در احساسات)
Beispiele
- Die Butter ''zerfließt'' in der Sonne.کره زیر آفتاب آب میشود.
- Sie ist vor Mitleid fast ''zerflossen''.او تقریباً از شدت ترحم غرق (در احساسات) شد.
Bedeutungen
1
(intransitiv)
آب شدن، ذوب شدن، پخش شدن (مایع یا جامد)
- Der Schnee zerfließt in der Sonne.برف زیر نور خورشید آب میشود.
- Die Farben zerfließen ineinander.رنگها در هم آمیخته میشوند/پخش میشوند.
2
(intransitiv)
(مجازی) از هم پاشیدن، محو شدن (احساسات، مرزها)
- Ihre Wut zerfloss in Tränen.خشم او به اشک تبدیل شد.
- Die Grenzen zwischen Realität und Traum zerfließen.مرزهای بین واقعیت و رویا محو میشوند.