zerfressen

Aussprache: /t͡sɛɐ̯ˈfrɛsn̩/
Worttrennung: zer·fres·sen
فعل

پوساندن و خوردن، تحلیل بردن (توسط زنگ/حسادت/اسید)

Bedeutungen

1 Akkusativ (jemanden / etwas zerfressen)

سطح یا بافت چیزی را به تدریج بر اثر خوردگی، اسید یا زنگ‌زدگی متلاشی کردن.

  • Die Säure zerfrisst das Metall langsam.اسید به آرامی فلز را می‌خورد و متلاشی می‌کند.
  • Der Rost hat das alte Fahrrad fast vollständig zerfressen.زنگ‌زدگی تقریباً به طور کامل دوچرخه قدیمی را پوسانده است.
2 Akkusativ (jemanden / etwas zerfressen)

حسادت، خشم یا نگرانی که روح و آرامش کسی را نابود می‌سازد.

  • Neid zerfrisst ihn von innen.حسادت او را از درون می‌خورد.
  • Die ständige Sorge zerfrisst ihre Lebensfreude.نگرانی مداوم شادی زندگی او را از بین می‌برد.