zerknirschen
خرد کردن، درهم شکستن، له کردن
Beispiele
- Es vermag alsdann kleinere Boote direct zu ''zerknirschen'', grössere wenigstens zum Kentern zu bringen.“ (1868)این میتواند قایقهای کوچک را مستقیماً خرد کند، و قایقهای بزرگتر را حداقل واژگون کند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را خرد کردن، له کردن یا مچاله کردن.
- Die Maschine zerknirschte die Steine zu feinem Sand.دستگاه سنگها را به شن ریز خرد کرد.
- Er zerknirschte das Papier in seiner Hand.او کاغذ را در دستش مچاله کرد.
2
Akkusativ (im Passiv: von + Dativ)
(مجازی، معمولاً در حالت مجهول یا صفت) کسی را به شدت پشیمان یا شرمنده کردن.
- Er war zerknirscht über seinen Fehler.او از اشتباهش بسیار پشیمان بود.
- Die Nachricht zerknirschte ihn zutiefst.این خبر او را عمیقاً شرمنده کرد.