zerknirschen

Aussprache: /t͡sɛɐ̯ˈknɪrʃn̩/
Wortzerlegung: zer·knir·schen
فعل

خرد کردن، درهم شکستن، له کردن

Beispiele

  • Es vermag alsdann kleinere Boote direct zu ''zerknirschen'', grössere wenigstens zum Kentern zu bringen.“ (1868)این می‌تواند قایق‌های کوچک را مستقیماً خرد کند، و قایق‌های بزرگتر را حداقل واژگون کند.

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را خرد کردن، له کردن یا مچاله کردن.

  • Die Maschine zerknirschte die Steine zu feinem Sand.دستگاه سنگ‌ها را به شن ریز خرد کرد.
  • Er zerknirschte das Papier in seiner Hand.او کاغذ را در دستش مچاله کرد.
2 Akkusativ (im Passiv: von + Dativ)

(مجازی، معمولاً در حالت مجهول یا صفت) کسی را به شدت پشیمان یا شرمنده کردن.

  • Er war zerknirscht über seinen Fehler.او از اشتباهش بسیار پشیمان بود.
  • Die Nachricht zerknirschte ihn zutiefst.این خبر او را عمیقاً شرمنده کرد.