zerkochen
له شدن (در اثر پخت طولانی)، از بین رفتن (در اثر پخت طولانی)
Beispiele
- An Mehl sind sie sehr reich, ''zerkochen'' aber nicht leicht.آنها سرشار از آرد هستند، اما به راحتی له نمیشوند (در اثر پخت طولانی).
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را بیش از حد پختن، له کردن با پختن زیاد (متعدی)
- Sie hat das Gemüse leider völlig zerkocht.او متاسفانه سبزیجات را کاملاً بیش از حد پخته است.
- Man sollte Nudeln nicht zerkochen, sonst werden sie matschig.نباید پاستا را زیاد پخت، وگرنه خمیری میشود.
2
Intransitiv (mit sein)
بیش از حد پخته شدن، له شدن بر اثر پخت زیاد (لازم)
- Die Kartoffeln sind völlig zerkocht und ungenießbar.سیبزمینیها کاملاً له شده و غیرقابل خوردن هستند.
- Das Fleisch ist zerkocht und hat keinen Biss mehr.گوشت بیش از حد پخته و دیگر سفت نیست.