فعل
عذاب دادن، شکنجه دادن (روحی)، به شدت فکر کردن (بینتیجه)
معانی و تعاریف zermartern:
- به شدت فکر کردن به چیزی، مغز خود را برای حل یک مشکل یا یافتن پاسخ به کار انداختن.
- کسی را آزار دادن، شکنجه روحی دادن (معمولاً در مورد افکار یا نگرانیها).
جملات نمونه برای zermartern:
„Dieser Konflikt der Pflichten ''zermartert'' ihm das Herz.“
"این تضاد وظایف قلب او را "عذاب میدهد"."
Er zermarterte sich den Kopf über das schwierige Rätsel.
او برای حل معمای دشوار مغزش را به کار انداخت.
Sie zermartert sich seit Tagen den Kopf, wie sie das Problem lösen kann.
او روزهاست که مغزش را برای اینکه چگونه میتواند مشکل را حل کند، به کار انداخته است.