zermartern
عذاب دادن، شکنجه دادن (روحی)، به شدت فکر کردن (بینتیجه)
Beispiele
- Dieser Konflikt der Pflichten ''zermartert'' ihm das Herz.این تضاد وظایف قلب او را "عذاب میدهد".
Bedeutungen
1
sich (Dativ) + Akkusativ (den Kopf)
به شدت فکر کردن به چیزی، مغز خود را برای حل یک مشکل یا یافتن پاسخ به کار انداختن.
- Er zermarterte sich den Kopf über das schwierige Rätsel.او برای حل معمای دشوار مغزش را به کار انداخت.
- Sie zermartert sich seit Tagen den Kopf, wie sie das Problem lösen kann.او روزهاست که مغزش را برای اینکه چگونه میتواند مشکل را حل کند، به کار انداخته است.
2
Akkusativ
کسی را آزار دادن، شکنجه روحی دادن (معمولاً در مورد افکار یا نگرانیها).
- Die ständigen Sorgen zermarterten ihn.نگرانیهای مداوم او را آزار میداد.
- Diese Frage zermartert mich schon lange.این سؤال مدتهاست که مرا آزار میدهد.