zermartern

Aussprache: /t͡sɛɐ̯ˈmaʁtɐn/
Wortzerlegung: zer·mar·tern
فعل

عذاب دادن، شکنجه دادن (روحی)، به شدت فکر کردن (بی‌نتیجه)

Beispiele

  • Dieser Konflikt der Pflichten ''zermartert'' ihm das Herz.این تضاد وظایف قلب او را "عذاب می‌دهد".

Bedeutungen

1 sich (Dativ) + Akkusativ (den Kopf)

به شدت فکر کردن به چیزی، مغز خود را برای حل یک مشکل یا یافتن پاسخ به کار انداختن.

  • Er zermarterte sich den Kopf über das schwierige Rätsel.او برای حل معمای دشوار مغزش را به کار انداخت.
  • Sie zermartert sich seit Tagen den Kopf, wie sie das Problem lösen kann.او روزهاست که مغزش را برای اینکه چگونه می‌تواند مشکل را حل کند، به کار انداخته است.
2 Akkusativ

کسی را آزار دادن، شکنجه روحی دادن (معمولاً در مورد افکار یا نگرانی‌ها).

  • Die ständigen Sorgen zermarterten ihn.نگرانی‌های مداوم او را آزار می‌داد.
  • Diese Frage zermartert mich schon lange.این سؤال مدت‌هاست که مرا آزار می‌دهد.