zerrüttet

Aussprache: /t͡sɛɐ̯ˈrʏtət/
Worttrennung: zer·rüt·tet
صفت

متلاشی، از هم پاشیده، ویران، آشفته (روحی)

Bedeutungen

1

در وضعیت فروپاشی، ویرانی یا اختلال شدید قرار گرفته؛ به طور کلی از هم گسیخته.

  • Nach dem Krieg war die Wirtschaft des Landes völlig zerrüttet.پس از جنگ، اقتصاد کشور کاملاً متلاشی شده بود.
  • Die Beziehung der beiden war nach vielen Streitigkeiten zerrüttet.رابطه این دو پس از مشاجرات فراوان از هم پاشیده بود.
  • Sein Geisteszustand war nach dem Trauma zerrüttet.وضعیت روحی او پس از ضربه روحی آشفته بود.