zerrüttet
متلاشی، از هم پاشیده، ویران، آشفته (روحی)
Bedeutungen
1
در وضعیت فروپاشی، ویرانی یا اختلال شدید قرار گرفته؛ به طور کلی از هم گسیخته.
- Nach dem Krieg war die Wirtschaft des Landes völlig zerrüttet.پس از جنگ، اقتصاد کشور کاملاً متلاشی شده بود.
- Die Beziehung der beiden war nach vielen Streitigkeiten zerrüttet.رابطه این دو پس از مشاجرات فراوان از هم پاشیده بود.
- Sein Geisteszustand war nach dem Trauma zerrüttet.وضعیت روحی او پس از ضربه روحی آشفته بود.