zersäbeln
با چاقو یا وسیله تیز خرد کردن، تکهتکه کردن
Beispiele
- Mit einem stumpfen Messer hat er die Wurst ''zersäbelt''.او سوسیس را با یک چاقوی کند تکهتکه کرد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
با شمشیر یا سابر چیزی را به قطعات کوچک بریدن یا تکهتکه کردن
- Der Ritter zersäbelte den Baumstamm mit seinem Schwert.شوالیه تنه درخت را با شمشیرش تکهتکه کرد.
- Er drohte, den Brief in tausend Stücke zu zersäbeln.او تهدید کرد که نامه را به هزار تکه خواهد برید.