zerschlagen
خرد کردن، شکستن، درهم شکستن
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را به قطعات زیاد شکستن، نابود کردن.
- Er zerschlug die Vase in tausend Scherben.او گلدان را به هزار تکه خرد کرد.
- Die Polizei zerschlug den Drogenring.پلیس باند مواد مخدر را درهم شکست.
2
sich
خود را به دلیل تلاش زیاد یا ناامیدی، بسیار خسته یا دلسرد احساس کردن.
- Nach der langen Wanderung fühlte er sich völlig zerschlagen.بعد از پیادهروی طولانی، او کاملاً خسته و کوفته بود.
- Die Nachricht von der Niederlage hat ihn zerschlagen.خبر شکست او را درهم شکست (از نظر روحی).